بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین !
عمر آدمی چقدر زود میگذره ! امشب گذشتمو با خودم مرور کردم ... از بچگی تا به الان.. گفتم ای دل غافل !! یعنی اینقدر زود گذشت ! یادش بخیر ... همه خاطرات تلخ و شیرینی که طی این سالها داشتمو با خودم مرور کردم . امشب با یادآوری خاطراتم لبخند زدم ، بغض کردم ، از ته دل خندیدم ، حسرت خوردم ، از یادآوری بعضیاشون دلم گرفت؛ از بعضیاشون اونقدر خندیدم که ... یادش بخیرررر .. هیچوقت مثل امشب اینقدر به تولدم فکر نکرده بودم ! به روزهایی که رفتند و برام خاطره شدند .. خاطره های تلخ و شیرین؛ خوب و بد . دیروزها که گذشت و فقط خاطره هاش موند .. و تجربه هاش!!.. تولد بهانه ایه که به خودمون بیایم که دیروزهامون چی کار کردیم و چی بودیم و چطور تونستیم قدر لحظاتمون رو بدونیم.. فردا یه سال به عمرم اضافه میشه و میخوام فردام بهتر از دیروزهام باشه .. امیدوارم بتونم بیشتر قدر ثانیه های عمرمو بدونم ...
......
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم ...
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
بگذار آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری.
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
و تو رفتی
و هنوز سالهاست
که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم..
پ.ن: تو زندگی با آدمای زیادی آشنا میشیم و با هر کدومشون یه خاطراتی داریم . و هر کدوم بسته به میزان رابطه ای که باهاشون داریم یه جایگاهی برامون دارن. البته مهم کیفیته نه کمیت ! بعضیها به مرور، خاطراتی که باهاشون داشتیم کم رنگ میشه و بعضیها هم از یادمون میرن و بعضی ها هم ردپاشون اونقدر عمیقه که همیشه تو ذهنمون هست و فراموش نمیشن. حتی اگر هم نباشن هیچکس و هیچ چیز جاشونو پر نمیکنه ..

زندگی میگذره، آدما باز میان و میرن .. و هر کدوم با یه ردپایی ... ولی بعضیا همیشه تو یادت هستند و نباشند هم دلت براشون تنگ میشه..
.....
ولی گاهی وقتها هم مجبوری بری و این ردپاها را محو کنی از ذهنت !
1-آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم نیستند. حضور عمده آدمها مبتنی بر فیزیك است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست كه قابل فهم میشوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2-آنانی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند هم نیستند (مردگانی متحرك در جهان، خود فروختگانی كه هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار، هرگز به چشم نمیآیند، مرده و زندهشان یكی است).
3-آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم هستند (آدمهای معتبر و باشخصیت، كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را میگذارند كسانی كه همواره در خاطر ما میمانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم).
4-آنهایی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند، هستند (شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی كه از پیش ما میروند نرمنرم و آهسته آهسته درك میكنیم . باز میشناسیم، میفهمیم كه آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم، گویی قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سكوت میكنیم و غرق در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی كه میروند یادمان میآید كه چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)
فکر میکنید شما جز کدوم دسته باشید؟!
راستی من جز کدوم دسته ام؟!
جایی دور
که هر وقت از فراموشی خواب ها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های می خوش را
به یاد آوری .
می توانی بی اشاره ی اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت دارم.
.............
دیگر بس است غم بی بامداد نان و
هلاهل دلهره
دیگر بس است این همه
بی راه رفتن من و بی چرا آمدن آدمی.
من چمدانم را برداشته
دارم می روم.
...................
تمام واژه ها را برای باد باقی گذاشتم
تمام باران ها را به همان پیاله ی شکسته بخشیده ام
دارایی بی پایان این همه علاقه نیز.
.................
شنیده ام یک جایی هست
حدس هوای رفتنش آسان است
تو هم بیا.
« سید علی صالحی »
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو
آيينه در جواب من باز سكوت مي كند
باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو
با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش
منظره هاي عقل را با من سابقم بگو
من كه هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم
حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو
يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم
يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو
دلم گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛
کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم،
که دیده برگشودم به کنجِ تنگنا، من.
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من.
زِِ من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!
نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی
که تر کنم گلوئی به یاد آشنا، من.
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری ...
دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ...
چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب؟
می دانم ، آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتا ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
درشب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فا صله ها نیز به یادت ماندست
نیزه پر پا نشسته است و سپر یادت نیست
یادم هست .... یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ...... یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ....... یادت نیست !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
پر کن پیاله را
پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به شهر غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کشم از دل که: آب... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را...
پيش آن سلسله مو، مشت ما وا شده بود
وسط اين همه كوه، تيشه رسوا شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترين لحظه عشق، با تو پيدا شده بود
همه بر ساحل عشق، تشنه میرقصیدند
روح مرموز عطش مثل دريا شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترين لحظه عشق با تو پيدا شده بود
گرچه اي دف زن مست شيشه باده شكست
يك بغل مستي و نور، قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترين لحظه عشق با تو پيدا شده بود
ديدم اهريمن شب، در شب كشتن خویش
آنقدر مي زده بود، تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش، پيرهن پاره كنم
يوسف از فرط جنون، مست ليلا شده بود
چنگ بر خاك زدم، تا به چنگش بكشم
ديدم از روزن خاك، محو بالا شده بود
گرچه اي دف زن مست شيشه باده شكست
يك بغل مستي و نور، قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترين لحظه عشق با تو پيدا شده بود
در تب و تاب رفتنم به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس به هرکس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس همیشه تنها بنویس
به آب وخاک، اتش و باد برای فردا بنویس
تو جان من باش و بگو به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من توباش نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا قصه هجرت مرا
توشه از غزل ببخش راه زیارت مرا
نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام زمان اگر امان نداد
تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو
برسرگلدسته عشق اذان من باش و بگو
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چيدهام
گونههايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم میآيد
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگچينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفسهای استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايههای خسيس
به خوابِ يخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای اين هم جنوب در نمیيابد؟
نه، ديگر از آن پرندهی خيس
از آن پرندهی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی مینويسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بينديشم
میخواهم به آن پرندهی خيس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است!
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی





